رضا قليخان هدايت

1830

مجمع الفصحاء ( فارسي )

كه نه اين مى برآيد از پس خاك * كه نه آن مى بجنبد اندر وا مويها بر تنم چو پنجهء شير * بند بر پاى من چو اژدرها نالهء زار كرد نتوانم * كه همه كوه پر شود ز صدا اشك راندم ز ديدگان چندان * كز دل سنگ بردميد گيا گر بخواهد از اين همه غم و رنج * برهاند مرا سر وزرا آن چو بارنده ابر در مجلس * آن چو آشفته شير در هيجا در مدح سلطان محمود بن ابراهيم بن سلطان مسعود بن سلطان محمود بن سبكتكين غزنوى گويد سپاه ابر نيسانى ز دريا رفت بر صحرا * نثار لؤلؤ لالا به صحرا برد از دريا چو گردى كش برانگيزد سم شبديز شاهنشه * ز روى مركز غبرا به روى گنبد خضرا گهى مانندهء دودى مسطّح بر هوا شكلش * گهى مانندهء گويى معلّق گشته اندروا چو گردون گشت باغ و بوستان از ابر سيمابى * گل از گلبن همىتابد بسان زهرهء زهرا ازين پرمشك شد گيتى وزان پر در همه عالم * ازين پربوى شد بستان و زان پرنور شد صحرا گهى چون تخته‌تخته ساده سيم اندر هوا برهم * گهى چون توده‌توده سوده كافور است بر بالا گهى مانندهء خنگى لگام از سر فرو كرده * شده تا زنده اندر مرغزارى خرّم و خضرا گهى برقش درخشنده چو نور تيغ رخشنده * گهى رعدش خروشنده چو شير شرزه در بيدا